طنزسرودهای از « خلیل جوادی»
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مردهها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــی الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب میکنـه
به بندههاش عتاب خطاب میکنـه
میگه چـرا این همــه لج میکنیـد
راهتــونو بـیخـودی کج مـیکنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنهتون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــههای مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـیپرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي
از اون اعُجـوبـههـای چـرب و چـيـليی
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـیچرخه نمیدونم چشــه
آهان میخواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسهشون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوهی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوهی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــیزد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــیزد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عالمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــهی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا میکـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــیکردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـیدیــــدی
چقد ولا الضّــــا لّینـو مـیکشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال میکردی ما حواسمــون نیس
نظم نظام هستی کشکـی کشکیس؟
هر کـــــاری کـردی بچــههـا نوشتن
میخوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُس نمـیتونس بشینــــه
کاسهی صبرش یه دفـه سر میرف
تـــا فرصـتی گیر می آورد در میرف
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــارهها مگـــه چیکار کــردن؟
مأموره گف میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همینهان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف: ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
نشستـهها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــههــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک میکنید داخل اون تخ کی بود؟
الان میگم، یـه لحظه، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــهای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـیافتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه: مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر میدونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر-
سفیهشــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بندههاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـهام عبـادت کنیــد
نگفتــــــهام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هالهایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّهات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــیفهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه، رفیق حق تعالـــیست
خـودِ خــــدا نیست، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه، بنــده شــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـیبینیـد
همینجوری میخواس بلن شه نمنم
گف: کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
منبع: وبلاگ خلیل جوادی
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
چیستان
جمعه بیست و چهارم مهر 1388 8:2
آزمون | ۲۳ مهر ۱۳۸۸
چیستانهایی که میخوانید محصول گروهی برجسته از معتبرترین دانشمندان و دانشگاههاست که طی شونصد و بیست چند سال از مخشون بیرون زده و متاسفانه در اختیار همگان قرار گرفته.
چرا مار نمی تواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!
چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبیلیو، سه تا دبیلیو می گذارند؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
اگر سر پرگار گیج برود چه می کشد؟ بیضی!
فرق باطری با مادرزن چیست؟ باطری اقلا یک قطب مثبت داره ولی مادرزن هیچ چیز مثبتی نداره!
چرا فیل از «سوراخ سوزن» رد نمی شه؟ برای اینکه ته دمش «گره» داره!
بهترین وقت برای چیدن میوه باغ چه وقتی است؟ وقتی است که سگ در باغ نیست و باغبان هم برای کاری رفته بیرون!
اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود؟ هیچ وقت این کار را نمی کند چون جگر ندارد!
فرق عینک و تفنگ چیست؟ عینک را می زنند و می بینند ولی تفنگ را می بینند و می زنند!
اگر شخصی آدم خیلی سرشناسی باشد، به نظر شما چه کاره است؟ آرایشگر!
دندان کرسی چه فایده ای دارد؟ در زمستان ما را گرم می کند! پس چرا در زمستان دندانهایمان از سرما به هم خورد؟ چون آن موقع، کرسی خاموش است!
برای قطع جریان برق چه باید کرد؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!
نصف النهار چیست؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده!
چرا آب هنگام جوشیدن قل قل می کند؟ چون میکروبهای آن می سوزند و فریاد می کشند!
آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!
چطور می شود چهارنفر زیر یک چتر به ایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد این کار را انجام دهند!
چرا دوچرخه خودش نمی تواند بایستد؟ چون خیلی خسته است!
اگر یک زنبور داخل دهان گربه برود، گربه چه می گوید؟ میوز.... میوز....
اگر دستپخت کسی خوب نباشد، چه باید بکند؟ باید با پایش غذا درست کند!
اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم!
دارچین چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!
چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، می افتد!
اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!
شباهت دماسنج و ورقه امتحانی چیست؟ وقتی که هر دو به صفر برسند، آدم می لرزد!
چرا همه می گویند: «عرضی ندارم» و به جای آن نمی گویند: «طولی ندارم»؟ اگر بخواهم جوابش را خدمتتان «عرض» کنم 2 ساعت «طول» می کشد!
اگر خواستید خواب از سرتان نپرد چه می کنید؟ سرتان را در قفس کرده و می خوابید!
چرا قبل از اینکه لقمه به دهان برسد، دهان باز می شود؟ چون درست نیست چنین میهمان عزیزی پشت در بماند!
چرا دود از دودکش بالا می رود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد!
اگر در مترو نه جای نشستن بود و نه جای ایستادن، چه می کنید؟ دراز می کشید!
فرق یخمک و آتروپات چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!
چرا دو دوتا می شود پنج تا؟ چون علم پیشرفت کرده!
چگونه می فهمیم در سربالایی هستیم یا سرپایینی؟ یک توپ فوتبال را روی زمین می گذاریم. اگر اومد پایین، در سرازیری هستید. اگر رفت بالا، یعنی در سربالایی هستید!
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چیست؟ طلاق
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
آشنايي با آرايه هاي ادبي :
تعريف آرايه هاي ادبي : به تناسب هاي آوايي يا معنايي گفته مي شود که رعايت آن ها در ادبيات فارسي بر زيبايي و جنبه هنري اثر مي افزايد.
براي درک بهتر تعريف بالا به نمونه ي زير توجه کنيد :
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي / وان ساقي هر هستي با ساغر شاهانه «مولوي»
در اين بيت تناسب آوايي (لفظي) ميان سه واژه مستي ، درستي و هستي طنين موسيقيايي زيبايي را پديد آورده است ؛همچنين تناسب آوايي ميان ساغر و ساقي نيز در مصراع دوم گوش نواز است ؛ افزون بر اين ها تكرار مداوم واج /س/ در طول اين بيت ، بر موسيقي دروني و يكپارچگي آوايي آن افزوده است.
به آن دسته از آرايه هاي ادبي كه از تناسب هاي آوايي و لفظي ميان واژه ها پديد مي آيند ، آرايه هاي ادبي لفظي و به دسته دوم كه بر پايه تناسب هاي معنايي واژه شكل مي گيرد ، آرايه هاي ادبي معنوي گفته مي شود.
آرايه هاي ادبي لفظي :
۱-واج آرايي (نغمه ي حروف):به تكرار يك واج (صامت يا مصوت ) در يك بيت يا عبارت گفته مي شود به گونه اي كه طنين آن در گوش بر جاي بماند و باعث پيدايش موسيقي آوايي در آن بخش از كلام شود ؛ براي نمونه در اين بيت حافظ :
رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار/دستم اندر ساقي سيمين ساق بود
صامت /س/ چندين بار تكرار شده است و در گوش طنين انداز است.
۲- سجع (تسجيع) : هر گاه واژه هاي پاياني دو قرينه ي كلام در واج آخر مشترك باشند ، آرايه ي سجع پديد مي آيد و آن دو جمله مسجّع خوانده مي شوند. معمولاً هر قرينه از يك جمله تشكيل مي شود اما گاهي نيز يك قرينه از دو يا چند جمله كوتاه پديد آمده است.
همچنين در اغلب نمونه هاي نثر مسجّع ، واژه هاي پاياني دو جمله ، در بيش از يك حرف مشترك اند و در واقع هم قافيه مي باشند ؛ براي مثال :
اي عزيز ! در در رعايت دلهاكوش و عيب كسانمي پوش
همان گونه كه مي بينيد در اين عبارت مي توان دو قرينه يك جمله اي در نظر گرفت كه واژه هاي پاياني اين دو قرينه در مصّوت /و/ و صامت /ش/ مشترك هستند.
۳- ترصيع : هر گاه اجزاي دو بخش از يك بيت يا عبارت ، نظير به نظير ، هم وزن و در حرف آخر مشترك باشند ، آرايه ي ترصيع پديد مي آيد ؛ براي مثال ؛
اي منوّر به تو نجوم جلال / وي مقرّر به تو رسوم كمال
اي - وي ، منوّر - مقرّر ، به تو - به تو ، نجوم - رسوم ، جلال - كمال تمام اين زوج ها با يكديگر هم وزن و هم قافيه هستند.
۴- جناس : آرايه ي جناس را بايد به دو نوع اصلي تقسيم كرد :
۱)جناس تام
۲)جناس هاي غير تام (ناقص)
- جناس تام : هر گاه واژه اي دوبار در يك بيت يا عبارت به كار رود و هم بار معنايي متفاوت از آن برداشت شود ، آرايه ي جناس تام پديد مي آيد ؛ به نمونه زير توجه كنيد :
خرامان بشد سوي آب روان / چنان چون شده ، باز يابد روان
همانطور كه ملاحظه مي شود جناس تام بين روان بر قرار است ولي در مصراع نخست به معني جاري است و در مصراع دوم به معني جان و روح است.
- جناس هاي ناقص : هر گاه دو واژه در يكي از موارد آوايي زير با هم اختلاف جزيي داشته باشند و در يك بيت يا عبارت به كار روند ، يكي از انواع جناس غير تام يا ناقص پديد مي آيد :
الف ) اختلاف دو واژه در صداهاي كوتاه ( اِعراب ) است ؛ چند نمونه :
كَند - كُند ، منكِر - منكَر ، مَلِك - مُلك و ... . به اين نوع جناس ، جناس ناقص حركتي مي گويند .
ب ) اختلاف واژه تنها در يك حرف : ( حرف در اينجا معادل صامت ها و مصوت هاي بلند است )
- اختلاف در حرف آغازين : ناز - باز ، راد - باد - داد و ...
- اختلاف در يكي از حروف مياني : آستين - آستان ، بيزار - بازار و ...
- اختلاف در حرف آخر : با - بو ، بار - باز و ... . به اين نوع جناس ، جناس ناقص اختلافي ( مُطَرّف ) مي گويند .
پ ) يك واژه ، يك حرف ، بيش از ديگري دارد :
- در ابتدا يك حرف بيشتر دارد : كمين - مين ، شما - ما و ...
- در ميانه يك حرف بيشتر دارد : مين - ميان ، خاص - خلاص و ...
- در آخر يك حرف بيشتر دارد : قيام - قيامت ، نام - نامي و ... . به اين نوع جناس ، جناس ناقص افزايشي ( زائد ) گويند.
ت ) يك واژه از تركيب دو واژه ديگر پديد مي آيد . مانند :
دل خلوت خالص دلبر آمد / دلبر زكرم به دل بر آمد. ( در انتهاي مصراع دوم ، دل و بر به صورت دو جز مستقل از هم به كار رفته اند اما در مصراع نخست و در ابتداي مصراع دوم ، دلبر از تركيب اين دو پديد آمده است . )
ث ) اختلاف دو واژه در جابه جايي حروف است :
بنات - نبات ، قلب - لقب ، امهال - اهمال و ... . به اين نوع جناس ، جناس ناقص قلب مي گويند .
آرايه هاي ادبي معنوي
1- مراعات نظير ( تناسب ) : يکي از رايجترين آرايه هاي ادبي در ادبيات کلاسيک و معاصر ايران و جهان به شمار مي آيد و عبارت است از آوردن دو يا چند واژه در يک بيت يا عبارت که د ر خارج از آن بيت يا
عبارت نيز رابطه اي آشنا و خاص ميان آن ها بر قرار باشد.
براي نمونه هر گاه واژه هاي گل و بلبل ، شمع و پروانه ، خسرو و شيرين ، ليلي و مجنون ، اجزاي بدن انسان يا عناصر طبيعت در يک بيت يا عبارت به کار روند ، تناسب واژه ها در آن بيت يا عبارت رعايت شده است . به نمونه زير توجه کنيد :
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند / تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري
ملاحظه مي شود که در اين بيت ابر و باد و ماه و خورشيد و فلک همگي جز عناصر و پديده هاي طبيعت هستند.
2- تضاد ( طباق ) : هر گاه دو واژه با معناي متضاد در يک بيت يا عبارت به کار رود ، آرايه ي تضاد پديد مي آيد؛ به نمونه زير توجه کنيد :
که رحم اگر نکند مدّعي ، خدا بکند.
در اين عبارت بکند و نکند با هم متضاد هستند.
3- متناقض نما يا تناقض ( پارادوکس ) : هر گاه دو مفهوم متضاد را به هم نسبت دهيم يا آن دو را در يک چيز جمع کنيم ، آرايه ي متناقض نما شکل مي گيرد. البته اين تناقض ظاهري است و معمولاً معنايي عميق و پر مغز در آن نهفته است ؛ اين شگرد کلامي گاهي در حرف هاي روزمره نيز به کار مي رود ؛ مثلاً وقتي مي گوييم جيب هايم پر از خالي است پر بودن و خالي بودن را به جيب هايمان نسبت داده ايم و به ظاهر سخني متناقض بر زبان آورده ايم ، اما هر کسي به مفهومي که در پس آن است پي مي برد. در واقع ما به کمک اين آرايه در خلاصه ترين شکل ، فقر و نداري خود را همراه با مايه هايي از طنز و اغراق بيان کرده ايم. براي درک بهتر به مثال زير توجه کنيد :
جامه اش شولايِ عرياني است
ملاحظه مي شود که عرياني به شولا نسبت داده شده است اما شولا نوعي جامه است و ضّد عرياني.
4- عکس ( قلب ) : هر گاه د ريک بيت يا عبارت ، بين دو مورد ( مثلاً « الف » و « ب » ) رابطه اي برقرار کنيم ( رابطه اي اضافي ، اسنادي ، فاعل و مفعولي و ... ) و آن گاه در بخش ديگري از همان بيت يا عبارت ، بين آن دو مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جاي آن دو را با هم عوض کنيم ، آرايه عکس شکل مي گيرد. براي مثال :
بهرام که گور مي گرفتي همه عمر / ديدي که چگونه گور بهرام گرفت
5- تلميح ( اشاره ) : هر گاه با شنيدن بيت يا عبارتي به ياد داستان و افسانه ، رويدادي تاريخي و مذهبي يا آيه و حديثي بيفتيم ، بدون آن که آن موضوع مستقيماً تعريف شده باشد آن بيت يا عبارت داراي آرايه تلميح است . به نمونه زير توجه کنيد :
پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت / نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم .
اين بيت اشاره به داستان آدم و حوا و رانده شدن او از بهشت به خاطر خوردن گندم دارد.
6- تضمين : هر گاه شاعر يا نويسنده اي ، بخشي از شعر يا نوشته ي ديگر را در ميان اثر خود جاي دهد ، آن شعر يا نوشته را تضمين نموده است. براي نمونه :
چه خوش گفت فردوسي پاکزاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
ميازار موري که دانه کش است / که جان دارد و جان شيرين خوش است
اين دو بيت بخشي از بوستان سعدي است و همان گونه که مي بينيد ، سعدي بيتي معروف از فردوسي را در ميان شعر خود عيناً نقل کرده است.
7- اغراق ( مبالغه ، غلو ) : هنگامي كه شاعر يا نويسنده ، صفتي را در فرد يا پديده اي آن چنان برجسته نشان دهد كه در عالم واقع امكان دست يابي به آن صفت در آن حّد و اندازه وجود نداشته باشد ، آرايه ي اغراق آفريده مي شود. البته اين ادعاي غير ممكن بايد به گونه اي بيان شده باشد كه باعث افزايش جاذبه ي سخن گردد و شعار گونه و غير واقعي جلوه نكند ؛ به مثال زير توجه كنيد ؛
يارم به يك لا پيرهن خوابيده زير نسترن / ترسم كه بوي نسترن مست است و هوشيارش كند
همان طور كه ملاحظه مي شود شاعر در اين بيت خواب يارش را چنان لطيف و سبك توصيف مي كند كه حتي بوي خوش گل نسترن هم مي تواند آن را آشفته سازد.
8- حُسن تعليل : هر گاه شاعر و نويسنده براي موضوعي ، دليل غير واقعي و تخيلي بيان ، اما دلپذير و قانع كننده بيان كند ، به حسن تعليل دست مي يابد.
به اين مثال از اخلاق ناصري كه در آن دليل غير واقعي اما نسبتاً جالب براي كم سخني افراد دانا ذكر شده است ، دقت كنيد :
از حكيمي پرسيدند كه : چرا استماع تو از نطق ، زيادت است ؟ زيرا كه مرا دو گوش داده اند و يك زبان
9- مَثَل : هر گاه شاعر يا نويسنده در سخن خود از ضرب المثلي استفاده كند و يا بخشي از سخن او آنقدر معروف شده باشد كه امروزه به عنوان ضرب المثل به كار رود آن بخش از كلام داراي آرايه ي «مَثَل» است. به مثال زير توجه كنيد :
به آب مي برد و تشنه باز مي آرد / هزار جگر تشنه را چه زنخدانش
مصراع اول اين بيت معادل ضرب المثل آدم را تشنه تا لب آب مي برد و بر مي گرداند دارد.
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
چهارشنبه یکم مهر 1388 18:16
|
|
|
طراح گرافیک : فرحناز قمصری
|
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 10:34
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 10:19
|
شهادت موالموحدين،اميرالمومنين،امام پارسايان،جلوه حق،امام علی (ع) برشما تسليت باد
على امشب چرا بهر عبادت بر نمى خيزد ؟ چرا شير خدا از بهر طاعت بر نمى خيزد ؟
از آن ضربت که بر فرق على زد زاده ملجم يقين دارم که از جا ، تا قيامت بر نميخيزد به محراب دعا در خون شناور گشته شير حق دگر بهر دعا آن ابر رحمتبر نمي خيزد نهد سر هر کسى بر آستان مرتضى ازاين درگاه تا روز قيامتبر نمي خيزد
|
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
روزه و ماه رمضان در دانشنامه حوزه نت جديد
« ويژه ماه مبارك رمضان »
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
فاضل ترکمن | ۹ خرداد ۱۳۸۸
در دانشگاه استادی داریم که هر وقت از کوره در می رود یا از دست دانشجو ها عصبانی می شود؛ می گوید: «در مملکتی که"یوسف پیامبر": پر بیننده ترین سریال تلویزیونی است ، "اخراجی ها": پرفروش ترین فیلم سینما ، "مایلی کهن": اخلاقی ترین سرمربی ملی -به ادعای خودش البته!- و (…) تعجبی ندارد که دانشگاهش هم چنین دانشجوهای شایسته ای داشته باشد! بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
گاهی اوقات که خوب فکر می کنم؛ می بینم استاد پر بدک هم نمی گوید و از دل همین چند جمله کوتاهش می شود مردم ایران را زیر ذره بین علمی روانشناسی و جامعه شناسی قرار داد تا واقعا" پاسخ این همه پرسش مبهم روشن شود. پرسش هایی نظیر اینکه: ((چه طور مردمی که روزگاری سلطان و شبان ها ، پدر سالارها ، آرایشگاه زیبا ها و… سریال های محبوشان بود حالا برای تماشای سریال به اصطلاح تاریخی یوسف پیامبر دست از کار و زندگی شان می کشند تا حتی شده برای لحظه ای با "زلیخا" محشور بشوند! چه طور مردمی که در دهه های اخیر باعث فروش بالای فیلم های ارزشمندی مثل"آدم برفی" ، "کلاه قرمزی و پسرخاله" ، "مرد عوضی" و … می شدند حالا فروش میلیاردی فیلم مبتذلی مثل اخراجی ها_یک و دو اش چندان توفیری ندارد!_ را رقم می زنند ؟! اصلا" مگر می شود باور کرد؛ مردمی که "اجاره نشین ها" را بهترین فیلم کمدی تاریخ سینمای ایران می داستند؛ حالا اخراجی ها را اسطوره کمدی ایران بدانند تا جایی که "مسعود ده نمکی" هم به خودش اجازه بدهد و از اخراجی ها با عنوان "قیصر زمانه" حرف بزند!»
سوال های بسیار دیگری هم هست که پاسخ منطقی و قانع کننده ای برای آنها نداریم اما به نظرم اگر تنها به همین چند سوال کوتاه و در ظاهر بی اهمیت _که ریشه در فرهنگ کنونی مردم جامعه مان دارد_ توانستیم پاسخ بدهیم؛ پاسخگوی باقی سوال های گنده توی ذهنمان نیز خواهیم بود.
اگر به سابقه جنجالی ترین افرادی که در این سه ، چهار ساله دارند بدون کوچترین تلاش یا به قول معروف دود چراغ خوردنی ادبیات و هنر را به خورد مردم می دهند؛ نگاه کنید ، بدون شک درک خواهید کرد که هم ده نمکی هم سلحشور و هم نویسنده محترم کتاب "دا" _که به چاپ پنجاهم هم رسید! _ هیچ کدام ، هیچ گونه سابقه ادبی و هنری خاصی در کارنامه شان ندارند و تازه کارترین افراد _ اگر بشود گفت اهل ادب و هنر_ محسوب می شوند و این واقعا" جای تاسف دارد؛ چون نشان از نزول ناگهانی سطح سلایق مردم ماست که در تمام زمینه ها حتی "سیاست" نفوذ کرده است.
می شود گفت: موفقیت گیشه ای اخراجی های 1 و 2 نه فقط نشانگر سطح سلیقه نازل مردم بلکه حتی نشانگر افول ارزش هنری بازیگران با سابقه ای است که بازی در این فیلم ها را در کمال رضایت پذیرفتند و حتی با بدترین ادبیات به منتقدان این دو فیلم تاختند. نمی دانم مخاطب چگونه می تواند برای خودش این معادله بی نهایت مجهولی (!) را حل کند که این "اکبر عبدی" همان بازیگر تاثیر گذار فیلم "مادر" "علی حاتمی" است؟! در این مدت گاهی از دوستانی که برای تماشای این فیلم رفته بوند؛ سوالاتی می پرسیدم که مثلا" با چه انگیزه ای برای دیدن فلیم به سینما رفته اند ؟ یا از تماشای آن پشیمان شده اند یا نه ؟ و تنها یک جواب می شنیدم و آن اینکه: ما فقط دوست داشتیم؛ یکی ، دو ساعت"بخندیم!" همین! و کاری هم به ارزش هنری مُنری فیلم نداریم! اینجا بود که دوباره سوال دیگری برایم پیش آمد که در دل خودم زمزمه اش کردم: پس چرا برای خندیدن به تماشای فیلم خوب "دایره زنگی" نرفتید ، فیلمی که پر از تفکرات انتقادی ارزشمند بود و فیلمنامه اش که به قلم "اصغر فرهادی" نوشته شده بود؛ مخاطب را تا ساعت ها انگشت به دهان باقی می گذاشت ؟!
راستی! از شما می پرسم مگر دایره زنگی تمام چیزهایی را که مردم ادعا می کنند به خاطرش برای تماشای اخراجی های 1و2 صف کشیدند؛ نداشت ؟! قابلیت شاد کردن مردم ، برخورداری از بازیگران سرشناش و و و... پس چرا این فیلم مثل دو گانه ده نمکی فروش نکرد ؟! من فکر می کنم مخاطبین اخراجی های 1و2 خودشان هم به نوعی اخراجی هستند: آنها از سینمای ارزشمند ایران خروج کرده اند و وارد سینمای تاسف بار ده نمکی شده اند. سینمایی که قهرمان های اصلی اش چند تا لات و لوت بی سروپا و لوده است که به قول کارگردان فیلم اما دلشان کاملا" پاک است! این ها همان هایی هستند که این روزها از ماشینشان فقط صدای موسیقی های مزخرف زیرزمینی به گوش می رسد. این ها...
کسی چه می داند شاید همین روزها دوباره با فروش بی دلیل یک کتاب و یا یک فیلم مبتذل کلی تعجب کنیم و کلی علامت سوال بالای سرمان سبز شود اما فکر می کنم ختم کلام را همان استاد بزرگوار گفت که: "همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!"
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 11:35
امتحان چیز وحشتناکی است، حتی برای آمادهترین افراد. زیرا احمقترین اشخاص میتوانند چیزهایی از داناترین آدمها بپرسند که از پاسخ دادن به آن عاجز بمانند.
چارلز کیلب کولتون
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
مهدی استاداحمد | ۶ خرداد ۱۳۸۸
رای ها را شکار باید کرد
و به آن افتخار باید کرد
چونکه انسان رسد به سن بلوغ
انتخاباتِ یار باید کرد!
ارزش خواستگار بسیار است
خواهش از خواستگار باید کرد
گرچه مخفیاست رای، پیش نگار
رای را آشکار باید کرد!
وقت رفتن سر قرار نخست
چهره را بیقرار باید کرد
خودِ معشوق میشود عاشق
گر بدانی چهکار باید کرد(!)
البته شغل نیز مسئلهایاست
فکر یک جور کار باید کرد
حداکثر نبود صبحانه
فکر شام و ناهار باید کرد!
ابتدا فکر حفر چاه عمیق
قبل قطع منار باید باید کرد
البته ازدواج دشوار است
واقعا انتحار باید کرد!
سفرهی عقد مملو از نفت است!
دوری از انفجار باید کرد
سبزهها را گره نزن من بعد
کشت و زرع ِ چنار باید کرد!
انتخاباتِ یار آسان نیست
کوشش بیشمار باید کرد
جملات قصار باید گفت
طرح چندین شعار باید کرد
***
انتخابات سخت نزدیک است
رایها را شکار باید کرد
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
مهدی استاداحمد | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸
از آنجایی که هرکاری که در کل گیتی شده است حاصل برنامه های اصولی و تلاشهای خادمانه ی ما بوده، لازم دیدیم که توانمندیهایمان را به نظم درآوریم تا همگان به صورت منظم بدانند که ما کی هستیم و شما باید به کی رای بدهید لطفا!
کارهای بزرگ حرفه ی ماست
کشف ما بوده است دبه ی ماست
قبل ما جیب خلق خالی بود
توی هر سفره خشکسالی بود
آب در رود ما روان کردیم
عالم پیر را جوان کردیم
دوره ی ما هوا بهاری شد
در دل خلق بی قراری شد
همه از پول بهره مند شدند
هر کچل بود مو بلند شدند !
عطر خدمت به هر مکان پیچید
بوی بشکه در آسمان پیچید !
سفره ها پر شد از کره ، سرشیر
ماستِ پر چرب و خامه و پـــعــنیر(!)
هر که محتاج کاسه و کوزه
وام مسکن گرفت یک روزه
وامهای کلان کلان دادیم
وام مکفی به هر جوان دادیم
نو عروسان جهازشان[جهیزیه!] از ماست
گوشت و مرغ و پیازشان از ماست
ما به دامادها توان دادیم
سکه و خودرو یا مکان دادیم
در همه شهر یک مجرد نیست
حاجتِ کارهای بدبد نیست
نوجوانان به هر کجا هستند
همگی شان دوتا دوتا هستند
زندگی ها چو قند شیرین شد
قند هم خود دوچند شیرین شد
عطر خدمت به هر مکان پیچید
بوی بشکه در آسمان پیچید !
کارهای بزرگ حرفه ی ماست
کشف ما بوده است دبه ی ماست...
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
کاکه تیغون | ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
خواب دیدم گل رویت دو برابر شده بود
تابه مهتاب از آن خواب معطر شده بود
عین و غین از اثر روی تو چشمم چپ و راست
این یکی انتر وآن دیگری منتر شده بود
چشم ِ بی پیر که دیروز به جز چشم نبود
شیرکی بود که یکباره غضنفر شده بود
فکرم آشفته و شوریده و سرگشته و محو
ذهنم آواره شده انجر و بنجر شده بود
از فلک بارش گل بود به فرق سر من
کس ندانست که از سوی کی "آفر " شده بود
حالتی بود که از حالت آن هیچ مپرس
هرچه فکر از سر من یکسره فلتر شده بود
فی گرفتن سر آن حالت نادیده ، بداست
آنقدر هست که دنیا همه محشر شده بود
خالی از عیب و هنر هیچ کسی نیست ولی
موتر نقد به دنبال تو پنچر شده بود
صوت بتهوفن نایم، به که گویم که چه بود؟
قدقد ِمست ِخروسی که قلندر شده بود
بهر تعبیر، انالیز ِتعجب می کرد
عقل بزدل که به "لپ تاپ" ، دلاور شده بود
زیر پتلون من از غرش تندر، یکسر
ترس القاعدگی آمده و تر شده بود
به کفیدن به دریدن به شکوفیدن شد
زخم ناسور که صدساله پلستر شده بود
خوب خندیدم و دیدم که چه ها می دیدم
به چه آن خواب گل روی تو منجر شده بود ؟!
***
گل روی تو در آن حادثه گل تر شده بود
خواب رندانه ، خدایی که برابر شده بود
کاش آن خواب سراسیمه مکرر شده بود
گل روی تو نمی گفت که پرپر شده بود
----------------
توضیحات:
عین و غین (عَ ،غَ ) : دوبین، چپ چشم ، احول
انجر و بنجر (اَ جَ بَ جَ ) : درهم و برهم ؛ اشیای که بیکاره است و قابل استفاده نیست
آفر : از کلماتی که از زبان باراک اوباما داخل زبان ما شده
فلتر : وسیله ای که جز وبلاگ ها و وبسایت ها، مقابل هر جنبنده و جانور دیگر ممکن است یک مقدار گذشت از خود نشان دهد
فی گرفتن : ایراد گرفتن
موتر : همان که در کشور آی طنز به آن ماشین گویند
پتلون : شلوار
پلستر : بر زخم ها و جراحات گذارند
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
نسیم عرب امیری | ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
شاعر خوش قریحه و طناز
حضرت حافظ سخن پرداز
وضع و اوضاع تان که مطلوب است
حال شاخ نبات ما خوب است؟!
نان داغ و یک استکان چایی
باش مهمان ما که آقایی!
از نوک پا گرفته تا گردن
می شود دورتان بگردم من؟!
گاهی اوقات خسته، گاهی خوب
اگر از حال من بخواهی خوب
دوستان هم بگی نگی هستند
همه سرگرم زندگی هستند
می رساند سلام کاکایی
بیگی و فیض و قزوه، درجایی!
بهمنی هم سپرده سلمانی
یک سلام قشنگ و مامانی!
نه که باشد غرض و مقصودی
فرق دارد سهیل محمودی!
خوب یا بد سهیل محمودی
یادت آمد سهیل محمودی؟!
چند سالی شنیده ام بودی
در جوار سهیل محمودی!
شعرمان رفت رو به نابودی
شعرمان شد سهیل محمودی!
چون که داریم وقت محدودی
بگذریم از سهیل محمودی!
راستی بی خبر نباشی هان
تا که یادم نرفته حافظ جان!
گرچه کافه کتاب را بستند
شاعران توی کافه ها هستند!
شاعران غیور این پهنه
شاعران همیشه در صحنه!
در تمام خطوط فعال اند
اهل ذوق و لطیف و با حال اند!
من هم از درس و مشق افتادم
تا که در گود شعر افتادم!
شده ام ناگزیر و درمانده
این طرف رانده،آن طرف رانده!
توی ادراک فارسی ماندم
چون که درس مهندسی خواندم
از تمام جهات رد هستم
من فقط شاعری بلد هستم!
عاشقی هم گذشته از من حیف
تا بگویم چقدر دارد کیف
فال حافظ به نیت بی اف
واقعا که گذشت از من حیف!
رفته ام سخت توی کار شما
زندگی می کنم کنار شما!
الغرض این جوان خسته منم
آمدم تا تفٲلی بزنم!
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
طنز - تقدیم به همه دانشمندان نخوانده ملا که در باب شیرمرغ تا جان آدمیزاد مکرر اظهار فضل دارند:
هفته پیش جنب باغ ارم
سیبی افتاد صاف توی سرم!
بعد از آن ماجرا کسی یک بند
می زند داد: آی دانشمند!
باز مانده است چون در دیزی
بی حیا پس تو هم بگو چیزی!
نیست لازم به دوزی و کلکی
تئوری طرح کن تو هی الکی!
بعد یک هفته چشم بسته ندید
می شوی شکل نخبه های جدید!
غیر مجری با نبوغ نود
به خدا هیچ کس نمی فهمد!
می شوی موجبات فخر وطن
فرض کن جاذبه نبود اصلاً!
تو که شب تا به صبح بیداری
از نیوتون چه چیز کم د اری؟!
من هم از گفته اش کمی آره
با خودم گفتم ای همه کاره!
باورم شد که نیستم همچین...
شده ام فیلسوف بعد از این!
خواب دیدم درخت ها شمع اند
فیلسوفان به دور من جمع اند!
رفته بودیم پیش اقلیدس
من و فارابی و ارشمیدس!
روی مان تا به روی هم شد وا
توی ویلای ماخ شد دعوا!
لاجرم بعد بحث های غلط
همه تسلیم من شدند فقط!
با گوتنبرگ رفته بودم پیست
به گمانم حدود ساعت بیست!
بی جهت زنگ زد یهو بقراط
که کجا رفته ای تو با سقراط؟!
فارادی را حوالی تجریش
کاشتم عصر جمعه هفته پیش!
آری البته با چنین ترفند
می شود شد شبانه دانشمند
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
خاطرات مهندس ایرج حسابی
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
يا اخي، در نيار كه طاقت عرب نداريم
!
هادي خرسندي
"
به گزارشِ خبرنگارِ مهر، در
پايانِ ديدارِ تيم هايِ مليِ
فوتبالِ ايران و عربستان كه به
برتريِ دو بر يك عرب ها
انجاميد بخشِ عمده اي از
يك صد هزار تماشاگرِ حاضر در
ورزشگاه آزادي به طورِ ايستاده
نظاره گرِ ناكاميِ تيمِ كشورمان
بودند و شعارها يي را عليه
كادرِ فني و علي دايي سر دادند
.
در اين بين علي دايي برايِ دراَمان ماندن از پرتابِ احتماليِ اشيا از سويِ تماشاگران با چند دقيقه
تاخير و در ميانِ بازيكنانِ عربستان راهيِ رخت كن شد
."
چنان ملت ز دائي در غضب شد
كه ناگه دائي اَش از بيخ عرب شد
به همراه عرب در رخت كن رفت
به سويِ اجنبي از هم وطن رفت
از او پرسيد خالد بن ولائي
چرا پس يا اَخي في بينِ مائي؟
به پاسخ گفت دائي
: ياحبيبي
پناهم ده كه هذا من غريبي
!
زماني قهرماني بود دائي
برايِ خود جهاني بود دائي
همه در خدمت اَش آماده بودند
برايش مثلِ خواهرزاده بودند
ولي ك مكم علي دائي، ولي شد
وجودش مايه ي صد معطلي شد
فقيهي شد به كارِ باندبازي
برايِ اين و آن پرونده سازي
كه
: "اين در بازيِ ماقبلِ فينال
نداده پاسِ من را پس، فلان سال
"
"
فلاني در فلانِ جامِ جهاني"
"
به جايِ من زده گُل ناگهاني!"
"
فلان آدم نمي دادم اگر هل
"خودم صدتايِ ديگر مي زدم گُل!"
دريغا قهرمان غرقِ غرض شد
در آشپزخانه گرمِ پخت و پز شد
براي اين بپز مرغ و فسنجان
دريغ از ديگر ي كن لقمه اي نان
بده آشي به آن فوروارد خسته
به رويش يك وجب روغن نشسته
گُلر را سيخِ برگ و ديسِ ماهي
به هافبك گشنگي ده تا بخواهي
اگر اين زورگفتن هست آسان
سقوط قهرمان، آسان تر از آن
!
(
اگرچه، مي توان ماندن، به سختي
هميشه قهرمان، مانند تختي
)
خصوصاً گر كه وابسته به تيمي
تو در سود و زيانِ آن سهيمي
چو مي باشي مربي، بي نظر باش
ز حب و بغض و غيره برحذر باش
وگرنه آن كه كرده قهرمانت
به پائين مي كشد از نردبانت
مشو غافل ز زورِ خشمِ مردم
اگر افتاده اي از چشمِ مردم
گريزد ملت از مرد ريائي
چه از بهرش عمو باشي چه دائي
چه كاپيتان، چه رهبر، چه فلاني
!
نپنداري ز ملت در اماني
كه مي بيني اقامتگاه تو ساخت
در آن جا كه عرب رفت و ني انداخت
!
×××
عرب در رخت كن بيرون شد از شُرت
!
كُچِ تيمِ خودي را پاره شد چرت
كه يا صاحب زمان خوردم گُل اَش را
چرا بايد ببينم شومبل اَش را
!
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد ميشديم باز کوچک
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 11:51
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم
پيشه ام کامپیوتر است
گاه گاهي مي نويسم تکليف
مي سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست
که در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
کامپیوتر هم بيهوده است
خوب ميدانم
دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد:
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم:
دل خوش سيري چند
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
که خروس مي کشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
خوب يادم هست
مدرسه فاطمه الزهرا بود
درس بي کرنش مي خوانديم
مزه بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي کرديم
کلاس چقدر زيبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يک بازي بود
کم کمک دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشکده علوم سرايت کردم
رفتم از پله کامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يکی نمره قبولي مي خواست
من کسي را ديدم
از ديدن يک نمره ده
دم دانشگاه پشتک مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريک را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود همه جا را ديدم
بارش اشک از نمره تک
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يک درس به فرماندهي کامپيوتر
فتح يک ترم به دست ترميم
قتل يک لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يک نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه
در سراشيب کسالت هستم
خوب مي دانم استاد
کي کوئيز مي گيرد
برگه حذف کجاست
سايت و رايانه آن مال من است
تريا، نقليه، دانشکده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نبود
کار ما نيست شناسايي مسئول غذا
کار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
کار ما شايد اينست که در مرکز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم
کارما شاید اینست بخندیم
بخندیم
بخندیم
و
بخندانیم
هر چه اینجا نگران آمده است
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم ، خرده پولي، سر سوزن هوشي
دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد
دوستاني هم چون من مشروط
و اتاقي که که همين نزديکي است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم!
پيشهام کامپیوتر است.
گاه گاهي هم مينويسم تکليف، ميسپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست که در آن زنداني است،
دلتان تازه شود ـ چه خيالي ـ چه خيالي
ميدانم که کامپیوتر هم بيهوده است.
خوب ميدانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
قبلهام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم ميز
عشق از پنجرهها ميگيرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهايم را وقتي ميخوانم
که خروس ميکشد خميازه
مرغ و ماهي خوابند.
استاد از من پرسيد : چند نمره ز من ميخواهي ؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم استاتيک را از بر داشت و کوئيز هم ميداد.
خوب يادم هست
مدرسه فاطمه الزهرا بود.
درسها را آن روز حفظ ميکردم در خواب
امتحان چيزي بود مثل آب خوردن.
درس بي رنجش ميخواندم.
نمره بيخواهش ميآوردم.
تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش ميکردند
و کلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل يک بازي بود.
کم کمک دور شديم از آنجا ، بار خود را بستيم.
عاقبت رفتيم دانشگاه ، به محيط خس آموزش،
رفتم از پله دانشکده بالا، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسي ديدم يک عدد صندلي خالي داشت.
من کسي را ديدم که از داشتن يک نمره 10 دم دانشکده پشتک ميزد.
دختري ديدم که به ترمينال نفرين ميکرد.
اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين ميرفت.
اتوبوسي ديدم کسي از روزنه پنجره ميگفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا،
جنگ نقليه با جمعيت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف يک درس به فرماندهي رايانه،
فتح يک ترم به دست ترميم،
قتل يک نمره به دست استاد،
مثل يک لبخند در آخر ترم،
همه جا را ديدم.
اهل دانشگاهم!
اما نيستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزديکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجويان،
نبضشان را ميگيرم
هذيانهاشان را ميفهمم،
من نديدم هرگز يک نمره 20،
من نديدم که کسي ترم آخر باشد
من در اين دانشگاه چقدر مضطربم.
من به يک نمره ناقابل 10خشنودم
و به ليسانس قناعت دارم.
من نميخندم اگر دوست من ميافتد.
من در اين دانشگاه در سراشيب کسالت هستم.
خوب ميدانم کي استاد کوئيز ميگيرد
اتوبوس کي ميآيد،
خوب ميدانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تريا، نقليه، دانشکده از آن من است.
چه اهميت دارد، گاه ميرويد خار بينظميها
رختها را بکنيم، پي ورزش برويم،
توپ در يک قدمي است
و نگوييم که افتادن مفهوم بدي است!
و نخوانيم کتابي که در آن فرمول نيست.
و بدانيم اگر سلف نبود همگي ميمرديم!
و بدانيم اگر جزوه استاد نبود همه ميافتاديم!
و بدانيم اگر نقليه نبود همگي ميمانيم
و نترسيم از حذف و بدانيم اگر حذف نبود ميمانديم.
و نپرسيم کجاييم و چه کاري داريم
و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نيست
و اگر هست چرا يخ زده است.
بد نگوييم به استاد اگر نمره تک آورديم.
کار ما نيست شناسايي مسئول غذا،
کار ما شايد اين است که در حسرت يک صندلي خالي،
پيوسته شناور باشيم.
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |

1- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/58)
" از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود."
این ندای روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدا ، چنان روح انسان را در خود غرق می کند و به او لذت ، شادی و معنویت می بخشد ، که با هیچ نعمتی برابر نیست ، آری شنیدن ندای محبوب ، ندایی آمیخته با محبت و آکنده از لطف ، سرتا پای بهشتیان را غرق سرور می کند ، که یک لحظه ی آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برتری دارد.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده : " در همان حال که بهشتیان غرق در نعمتهای بهشتی هستند نوری بر بالای سرایشان آشکار می شود ؛ نور لطف خداوند که بر آنها پرتو افکنده است.
پس ندایی بر می خیزد که "سلام بر شما ای بهشتیان" ، نظر لطف خداوند چنان بهشتیان را مجذوب می کند که از همه چیز جز او غافل می شوند ، و همه نعمتهای بهشتی را در آن حال به دست فراموشی می سپارند.
2- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /79)
" درود بر نوح در میان جهانیان."
چه افتخاری از این برتر و بالاتر که خداوند بر حضرت نوح علیه السلام ، سلام می فرستد ، سلامی که در میان جهان و جهانیان باقی می ماند و تا دامنه قیامت گسترده می شود ، سلام خدا توأم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش در قرآن کریم ؛ کمتر سلامی به این گستردگی و وسعت درباره کسی دیده می شود ، به خصوص اینکه لفظ " العالمین" معنی وسیعی دارد که نه تنها همه انسانها ، بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز در برمی گیرد.
3- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/109)
" درود بر ابراهیم."
در آیات پیش از این آیه ، به چگونگی بشارت دادن فرزندی بردبار و پراستقامت بر حضرت ابراهیم ، و جریان دستور ذبح اسماعیل - فرزند ایشان - و تسلیم بودن هر دوی آنها بر این امر به میان آمده است ک پس از یاد آوری این قضایا ، خداوند می فرماید: سلام بر ابراهیم [ آن بنده مخلص و پاک باد.]
4- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/120)
" درود بر موسی و هارون."
درآیات پیش از این آیه ، خداوند ضمن آیاتی ، جریانات حضرت موسی و هارون را نقل می فرماید:
- ما این دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم . ( صافات/115)
- ما آنها را یاری کردیم تا آنها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند . ( صافات/116)
- ما به آن دو ، کتاب آشکار دادیم . ( صافات/117)
- ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم . ( صافات/118)
- ما ذکر و یاد خیر آنها را در اقوام بعد باقی وبرقرار ساختیم . ( صافات /119)
و بعد از یادآوری موارد فوق خداوند برآن دو سلام می رساند.
سلامی از ناحیه پرودگار بزرگ و مهربان.
سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان در اعتقاد و مکتب، و در خط و مذهب است.
سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.
5- سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/130)
" درود بر پیروان الیاس" (1)
خداوند می فرماید: ما نام نیک الیاس را در میان امتهای بعد جاودان کردیم.( صافات /129)
امتهای دیگر ، زحمات این انبیاء بزرگ ( الیاس وسلاله ی او ) را که در پاسداری خط توحید، و آبیاری بذر ایمان منتهای تلاش و کوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند کرد ، و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگ مردان فداکار زنده و جاویدان است.
تعبیر به " ال یاسین" به حای" الیاس" یا به خاطر این است که ال یاسین لغتی در واژه " الیاس" بوده و هر دو به یک معنی است ، و یا اشاره به الیاس و پیروان او است که به صورت جمعی آمده است.
6- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/73)
" ... سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]
در این آیه ، خداوند می فرماید که بهشتیان وقتی به بهشت می رسند ، در حالی که درهای آن گشوده شده است ، در این هنگام نگهبانان بهشت ، آن ملائک رحمت به آنها می گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمتها بر شما ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید.
7- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/5)
" [ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است . "
این آیه ، در توصیف شب قدر است . آن شبی است که قرآن درآن نازل شده و عبادت و احیاء آن معادل هزار ماه است ، خیرات و برکات الهی در آن شب نازل می شود و رحمت خاص الهی شامل بندگان می گردد و فرشتگان و روح در آن شب نازل می گردند.
منبع : سایت تبیان
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
موقع انفجار و فرو پاشی ستارگان ، گازها و موجهای حاصله
ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رز ایجاد می کنند.
عکس ناسا (NASA) که توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) گرفته شده است :

این پدیده در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده
است:
فإذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان
هنگامی كه آسمان از هم پاشیده شود و مانند رنگ سرخی رز(گلگون) درآید
چگونه 1400 سال پیش که هیچ تلسکوپی وجود نداشته
اینچنین قرآن این صحنه را توصیف میکند !؟
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
عليرضا قزوه، شاعر معاصر تازهترين شعر خود را چنين سرود است:اي جوانان عجم اجر شما با اسفناج!
مثل سلطاني که صبح افتاده است از تخت و تاج
گيج گيجم، گول گولم، هاج و واجم، هاج و واج
پيش از اين در عهد دقيانوس عشقي بود و نيست
عاشقي پول سياهي بود کافتاد از رواج
روزگاري عقل و عشق از ما گرفتي خط و ربط
روزگاري هند و چين ميدادي ايران را خراج
عاشقان پر ميکشند اين روزها در قصر وهم
شاعران افتادهاند اين روزها از برج عاج
زندگي اين روزها اين است : تزويج دو ضد
کافر زاهد صفت با شاعر عاشق مزاج
نيستي در خانهها حرفي به غير از داد و قال
نيستي در سفرهها چيزي به غير از احتياج
عارفان يعني خريداران درد بي دوا
صوفيان يعني گرفتاران زخم بي علاج
شيخ يعني آن که در خلوت نميبيند خدا
خواجه يعني آن که بازي ميکند با خشت و خاج
در فتوت نامه تان چيزي نخواندم جز حسد
در سياست نامه تان حرفي نديدم غير باج
بعد از اين بر عقل و دينم ميکشم طرحي دگر
بعد از اين بر شعرهايم ميزنم چوب حراج
غير شاعر کس به شعر شاعران قيمت نداد
کس اميرالحاج را حرمت نکردي غير حاج
سبزي از دلهاي مان رفته ست، دلها آهني ست
اي جوانان عجم اجر شما با اسفناج!
عصر حجيّت گذشت و دور عليّت رسيد
حجّت ما همچنان عشق است روز احتجاج
کاش باران ميگرفتي در شب ما کاش کاش
کاش نرگس ميدميدي در دل ما کاج کاج
باز ديشب اصفهاني در دلم دم ميگرفت
افتخاري قطعهاي ميخواند از استاد تاج
باز هم از دهلي نو ميروم تا اصفهان
تا شب زاينده رود و سوز آواز سراج
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
|
|
|
 |
|
|
|
ولادت رسول خدا(ص)و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خديجه قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماييم،مناسب است به پارهاى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد. و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى استـچنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديمـمىدانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد. اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مىشود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است. و به گفته يكى از دانشمندان: «مصلحت خداوندى ايجاب مىكرد كه اين بشارات مانند زيبايىهاى طبيعت كه محفوظ مىماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مىشود در لفافهاى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانشسر و كار دارند قرار گيرد» (1) . بشارتهاى انبياى الهى درباره آمدن رسول خدا از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مىگويد: «لكن خنوخ«ادريس»كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند...» كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مىكند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده. (2) و از آن جمله در سفر تثنيه،باب 33،آيه 2 چنين آمده: «و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين...» كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است. و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنين است: «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمىبيند و نمىشناسد،اما شماآن را مىشناسيد زيرا كه با شما مىماند و در شما خواهد بودـاينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد». كه بر طبق تحقيق كلمه«فارقليط»كه ترجمه عربى«پريكليتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه كردهاند. و در فصل پانزدهم:26 چنين است: «ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مىفرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مىكند و نسبت به من گواهى خواهد داد». و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است: «و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمىكند بلكه آنچه مىشنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد...» و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مىگذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خدا(ص)كردهاند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مىگرديم. پيشگويىها و سخنان كاهنان ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد (3) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد . آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟ ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است. يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند. ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد ! ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟ سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مىكند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند. پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟ سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود. ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مىشود! گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مىشود! پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مىرود؟ گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد. پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟ گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد. پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مىشود. پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟ گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود. ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟
گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند. ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟ سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد. پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپورـپادشاه فارسـنامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيره»راـكه در نزديكى كوفه بودهـبراى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور حيرهـاز فرزندان ربيعه بن نصر است . و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مىكند و خلاصهاش اين است كه مىگويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد. مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مىكردند و چون شب مىشد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مىفرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مىكردند . مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميمانصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى. تبع پرسيد:چرا؟ گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود. تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمىگويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مىگويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوق(ره)است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است: حتى أتانى من قريظة عالم حبر لعمرك فى اليهود مسدد قال ازدجر عن قرية محجوبة لنبى مكة من قريش مهتد فعفوت عنهم عفو غير مثرب و تركتهم لعقاب يوم سرمد و تركتها لله أرجو عفوه يوم الحساب من الحميم الموقد و در پارهاى از روايات نيز آمده است كه رسول خدا(ص)فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد. و در روايتى كه صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت. و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمين حجاز مىزيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمىكرد و با بت پرستان مبارزه مىنمود،و از ذبيحه آنان نمىخورد. و از اشعار اوست كه مىگويد:أربا واحدا ام ألف رب ادين اذا تقسمت الامور عزلت اللات و العزى جميعا كذلك يفعل الجلد الصبور عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مىگزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مىدهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان. عامر گفت:چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مىداشت. و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مىداد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مىزنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مىبرد. وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا دربارهاش مىفرمود: «رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة» [خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مىگردد.] شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت كردهاند كه وى در«سوق عكاظ»عربها را مخاطبقرار داده و بدانها مىگفت: «يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه». [قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مىخورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .] و بارها اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص)از افراد قبيله«اياد»حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مىشد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مىكردند. و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خدا(ص)روايت كرده نقل مىكند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مىكردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مىخواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد: اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مىكردند و اينك از دنيا رفتهاند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مىكنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم: چرا به نزد قوم خود نمىروى و در خوبى و بدى آنها شركت نمىجويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانستهاى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانستهاند! پرسيدم:اين نمازى را كه مىخوانى چيست؟ پاسخ داد:براى خداى آسمانها مىگزارم. از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامهاش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مىكند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مىديدم دست خويش راـبه عنوان بيعت و تصديقـدر دستش مىنهادم و به هر كجا كه مىرفت به همراه او مىرفتم... و در حديثى كه مفيد(ره)از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟ عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مىرفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفتهاند و مىخواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت«قس»را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست! من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،«قس»متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود. از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟ و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث... و بلكه در پارهاى از روايات است كه از اوصياى رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مىگويد: اقسم قس قسما ليس به مكتتما لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما و نيز از او نقل شده: تخلف المقدار منهم عصبة بصفين و فى يوم الجمل و الزم الثار الحسين بعده و احتشدوا على ابنه حتى قتل و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مىخواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مىشديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مىشود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص)نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند. و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مىدهيم. مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مىباشد اين است كه مىگويد: برخيز شتربانا بربند كجاوه كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در ديده من بنگر درياچه ساوه و ز سينهام آتشكده فارس نمودار تا آنكه گويد: با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد كارى كه تو مىخواهى از فيل نيايد رو تا به سرت طير ابابيل نيايد بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد تا دشمن تو محبط جبريل نيايد تأكيد تو در مورد تضليل نيايد تا صاحب خانه نرساند به تو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودى شتر سبط كنانه برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه آگاه كنش از بد اطوار زمانه و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه كانجا شودش صدق كلام تو پديدار تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد: اين است كه ساسان به دساتير خبر داد جاماسب به روز سوم تير خبر داد بر بابك بر نا پدر پير خبر داد بودا به صنم خانه كشمير خبر داد مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد ربيون گفتند و نيوشيدند احبار از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى گر خواب انوشروان تعبير ندانى از كنگره كاخش تفسير توانى بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى آرد به مدائن درت از شام نشانى بر آيت ميلاد نبى سيد مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد آن سيد مسعود و خداوند مؤيد پيغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد اين بس كه خدا گويد«ما كان محمد» بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار اندر كف او باشد از غيب مفاتيح و اندر رخ او تابد از نور مصابيح خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح نوش لب لعلش به روان سازد تفريح قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح وين معجزهاش بس كه همى خواند تسبيح سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را شيروى به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را تقدير به ميدان تو افكنده سپر را و آهوى ختن نافه كند خون جگر را تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع شامول به يثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع اى از رخ دادار بر انداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصعدر دست تو بسپرده قضا صارم بتار پىنوشتها: 1.خاتم پيمبران،ص .494 2.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خدا(ص)به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود. 3.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كردهايم تلخيص شده است. | |
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
چهارشنبه هفتم اسفند 1387 20:42
 |
شهادت خاتم پيامبران، حضرت محمد مصطفی(ص) و فرزندان بزرگوارش، حضرت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) بر پيروان حق و حقيقت تسليتباد. |
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 13:41
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
نامه یک مادر به گلشیفته فراهانی
امیدوارم خوشتون بیاد

نامه یک مادر به گلشیفته فراهانی
هانیه میرزاییان:
سلام گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلیها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای
ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه
همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر
ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات
یابد،چگونه رسول ملاقلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در
تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانیها.این تاج افتخار را
رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلمهایهالیوود
شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر
با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كههالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیسهای سفید من در شباب عمرت فیلم
دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیایهالیوودیها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر
زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلابهایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون
موریانه پایههای خانوادهها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این
پیشرفتها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از
استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از
عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا
تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می
كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و
برقهالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی
دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربینهای عكاسی و هلهله و
هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان
برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با
مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت
بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از
محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملاقلی پور به تو یاد
داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر
بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به
همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی
بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا
وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام
فرصتهای درخشانهالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر
پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |
پیام
چهارشنبه دوم بهمن 1387 13:45
پيام هاي عاشقانه،عارفانه،فرهنگي و معنوي
v دوست داشتن دل مي خواهد نه دليل.
v هرجا عشق نيافتيد، بورزيد پيدا مي شود.
v نترسيد از آنجا كه زندگي تمام شود از آن بترسيد كه هرگز آغاز نشود.
v تنها راه نگهداري عشق، بخشيدن آن است.
v عشق مانند هوا، همه جا موجود است، تو نفس را قدري جانانه بكش.
v خويشتن را بردار، عشق مي ماند و تو.
v عشق، هم محلي ماست، كم محلي نكنيم.
v هيچ كس پاسخ سلام را با سيلي نداده است.
v آه و آواز از يك حنجره بيرون مي آيند.
v عمر كوتاه نيست، ما كوتاهي مي كنيم.
v عشق همين جاست. تو كجايي؟
v ما براي عشق ورزيدن و لذت بردن به دنيا آمده ايم.
v ذهن ما باغچه است گل در آن بايد كاشت.
v به جاي لعنت كردن بر تاريكي، شمعي روشن كنيم.
v زندگاني هنر ساختن پنجره بر بيداري است.
v زندگاني هنر يافتن روزنه در تاريكي است.
v عاشقي ها اين جهان را ساختند.
v خطا، انساني است و بخشش، الهي، ببخشيم.
v دل قطب نماست قبله ي عشق را نشان مي دهد.
v انسان موجودي با تجربه ي روحاني نيست بلكه موجودي روحاني با تجربه مادي است.
v هنر عشق ورزيدن آنست كه ما آن را ارزاني كنيم.
v اگر عشق نورزيم پژمرده مي شويم.
v عشق جهان را التيام مي بخشد.
v هرچه بيشتر عشق ارزاني كنيم بيشتر انباشته از عشق مي شويم.
v گل در برابر نور خورشيد باز مي شود و دل در برابر آفتاب نگاه...
v آفتاب به گياهي مي تابد كه از زمين سر درآورده باشد.
v هرچه دل نازك تر، انسان تر.
v قدرت عشق را دست كم نگيريم.
v جهان بخش قابل رؤيت خداوند است.
v عشق در درون ما توليد و به بيرون ما صادر مي شود.
v دوست داشتن هميشگي ديگران، سه شرط دارد: قضاوت نكنيم، برچسب نزنيم، توقع نداشته باشيم.
v عشق صرفه جويي برنمي دارد. در هيچ چيز اسراف نكنيد مگر عشق.
v براي صلح نمي شود جنگيد.
v گل به شوق بهار گل مي دهد نه از ترس زمستان.
v وقتي مردم به ديدن گل عادت كنند چيدن گل را ترك مي كنند.
v براي كسي كه دوستش داريد اول گل بفرستيد بعد به دليلش فكر كنيد.
v به عرض عمر بيش از طول عمر بيانديشيد.
v تبسم خرج ندارد اما ارج دارد.
v عشق يك مبل راحتي نيست.
v فرق انسان عادي و عاشق، فرق چراغ خاموش و روشن است.
v نگهداري حساب و كتاب، مخصوص مسابقات ورزشي است نه عشق واقعي.
v هيچ كس حتي شاعران نتوانسته اند ظرافت دل را تخمين بزنند.
v نياز ما به عشق و ستايش بيش از نياز ما به نان است.
v عشق يعني روح را آراستن بي شمار افتادن و برخاستن
v عشق از جنس نسيم و باد است بردن لذت از آن آزاد است
v هر كجا عشق آيد و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود
v زير اين سقف منقش خط ناموزن نيست كجي دايره از طرز نگاه من و تست
تو نگو همه بجنگند و صلح من چه آيد تو يكي نه اي هزاري تو چراغ خود برافروز
نوشته شده توسط محمد رضايي
|
لینک ثابت |