تبليغاتX
هیچستان
سه شنبه سوم خرداد 1390 9:43

یار مهربان
عباس احمدی

من یار مهربانم، اما كمی گرانم
چون جنس باد كرده در دست ناشرانم

دركل به قول ایشان كم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملك شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینكم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!
اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یك روز رفتم ارشاد با این قد كمانم
 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یك سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا كه می توانم
گفتم كنم شكایت گفتا كه بر فلانم!

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم
من یك كتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مكانم!
محبوب اهل فكرم منفور طالبانم

فعال در مسیر آزادی بیانم
خواننده گر كوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنكه بی زبانم
شاگرد فابریكِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
 .... از بسكه شعر گفتم كف كرد این دهانم

حسن ختام بیتی است كآمد نوك زبانم
از خطه بیابان  گفته سعید جانم:
«من شاعری جوانم منهای گیسوانم
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

دوشنبه چهارم بهمن 1389 8:44

اربعین آمد و شد وقت عزا شور و نوا قافله ای آمد از شام بلا رو به سوی کرب و بلا
خاک مصیبت به سر اهل ولا ناله مرغان چمن آید و با سوز و محن آید و با قافله سالار
که بد عابد بیمار ولی دیده خونبار ز داغ پدر و اکبر و عباس علمدار علی اصغر و هم
قاسم و عبداله و یاران وفادار در آن وئادی خوبخوار ز جور و ستم فرقه کفار که گلها
همه پرپر شد و در بر بگرفتند به بر راه بقا را
گفت زینب به عزیزان جوان مرده افسرده درمانده که ای نجمه و کلثوم و رباب آنکه جان
فاطمه ای نوگل گلذار مدینه مه رخشند سکینه همه آئید لب آب روان مشک بیارید از این
آب بریزید روی قبر شهیدان همگی با لب عطشان همه شان در ره قرآن و ره دین خدا روی
زمین گشته ز کین بر سر نی رفت سر نور خدا خون خدا زاده زهرای بتول آن گل گلذار رسول
ای به فدای تو حسین نور دو عین قلب نبی جان علی زینب تو آمده با خیل یتیمان و
اسیران همه سرگشته و حیران همه با دیده گریان دمی ای شاه بپا خیز ببین این دل
افسرده ما را

ای برادر به خدا جای تو خالی که از این قوم چه دیدم چه کشیدم ز جفا طعنه شنیدم به
تن این جامه دریدم به روی خاک خزیدم چه بگویم که در آن طشت طلا راس پر از خون تو
دیدم به خرابه شبی ای وای چه آمد به سرم خون شدی آن شب جگرم مرد ضیاء بصرم طفل صغیر
تو ز بس گفت کجا شد پدرم عمه چه شد تاج سرم از چه نیامد ببرم خیز و ببین چشم ترم
وای از آن دم که بیامد به خرابه سر پر خون تو ای جان برادر چه شبی بود که جان داد
رقیه هله کوتاه کن ای «صالح» این قصه پر غصه و این ماتم و این رنج و بلا را
التماس دعا
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

یکشنبه سوم بهمن 1389 13:30
اشعار فاضل نظری

1)

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

2)

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

3)

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

4)

   از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

5)

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

6)

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

7 )

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

8)

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست   

از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد

مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست  

جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:  

دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست  

معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:  

فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست   

مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا  

حین نخستین عادت ماهانه مرده ست

گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد

 آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.

9)

از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است 
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است

چابك‌سواري، نامه‌اي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است

خون‌گريه‌هاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است

مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟

اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است

فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود مي‌برم خالي است

10)

 مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

 11)

طلسم
در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم
روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم
مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم
هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم
بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم
هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

12) 

دلباخته
اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ
گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ

 13)

آهنگ
از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!
ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند
گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند
كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند
سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي
نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند
اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند 

14) 

جواهرخانه
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است
ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است
خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است
بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! 

 

15) 

گنج
شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست‌شدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است.

 16)

تفاوت
پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

17) 

هلاهل
اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته
بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته
مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته
هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته
زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!

 18)

زيارت
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

19

مثلا تازه شود .... غزلی از  اقليت...

 

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

20

به سفارش دوستان دوباره دلتنگيهايم را در اين نمايشگاه شلوغ به امانت گذاشتم. باشد که دوباره بستانم اش و در صندوقی نهانش کنم. به هر تقدير اينک من و اينک .... 

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....


21

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

به س.

22

به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو

و دیوانگی های من

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

23

این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته

موج،ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است

بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است

زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم اهوها گریزان تر شدند

حال،صدها دام دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست

هر کجا پا میگذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه راه تحیر بازگشت

گفت ،خون عاشقان منزل به منزل ریخته

24

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا



غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا



برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند صدها بی‌گناه اینجا



نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا



اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا



تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

25

فواره وار، سربه هوايي و سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير



ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير


پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر


ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر


مرداب زندگي هم را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير


چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

26

بغض فرو خورده ام چگونه نگریم؟


غنچه پژمرده ام چگونه نگریم؟



رودم و با گریه دور میشوم از خویش

ازهمه آذره ام چگونه نگریم؟



مرد مگر گریه میکند؟چه بگویم!

طفل زمین خورده ام چگونه نگریم؟



تنگ پراز اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام،چگونه نگریم؟



پرسشم از راز بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم؟

27

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که




سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که



آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که



حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که



غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

 28 

   نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه


من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست
سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست
میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!

29

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟


شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی


تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچه‌ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟


گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دورباد از خرمن ایمان عاشق آفتی


روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی


بس که دامان بهاران گل‌به‌گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی


من کجا و جرأت بوسیدن لب‌های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی‌


30

چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم
که هرچه بود ز مار در آستین خوردم



فقط به خیزش فواره ها نظر کردم
فرود آب ندیدم ! فریب از این خوردم


مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم


زمن مخواه کنون با یقین کنم توبه
من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم!؟


قفس گشودی ام و ” اختیار ” بخشیدی
همین که از قفست پرزدم زمین خوردم!

31

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درباره فقر شنبه هجدهم دی 1389 10:11

نکات  قابل تامل درباره فقر


فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

 فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی  های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

خبرگزاری فارس، سروده امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.



در مقدمه این شعر آمده است: «در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای
سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند
مردمی که از جنس شقایقند.»


گم شدی آوازه خوان پیر ما                      گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش                  خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت                خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف                  در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای                        مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود            بعد تاج اصفهان مطلوب بود

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب              با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست              یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال                      کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد                  زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی              مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان            که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور              کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه                  ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد                کم بگو از یأس ای استاد زرد»




چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش از حقیر (استاد شجریان) به این شاعرنمای نون به نرخ روز خور


گم نخواهد شد صدای ِ ناز من                چونکه از دل می رسد آواز من
این نه آواز من و ساز من است              این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود                روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم                  من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید            حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود              پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی              جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد              ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای                چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال        هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟            او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان          گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان            معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم                نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد                ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است          بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس        کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم                  بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد              آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو              رو ره عشق مرا ای دل بپو


 

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

نامه بدون نقطه یکشنبه پنجم دی 1389 11:46
بسمه تعالي

سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟

دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.

له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء










نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 10:9

وصيت نامه ي وحشي بافقي  


 
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درس اخلاقی پنجشنبه ششم آبان 1389 8:23
کاتی هفده ساله ، سرطان داشت. هزینه ی بیمارستان و شیمی درمانی اش زیاد بود.تصمیم گرفت بره ی محبویش را به بازار ببرد و بفروشد تا شاید بخشی از این هزینه را تامین کند. جدا شدن از بره ، خیلی سخت بود ، اما بزرگ کردنش هزینه داشت و مادرش بیش از این نمی توانست زیر بار این هزینه تاب بیاورد.

   راجر ، مسئول حراج احشام ، احساس کرد باید هرجور شده ، به مخاطبان خود بفهماند که وضعیت کاتی خوب نیست. او سعی کرد بهای بره را تا جایی که می تواند بالا ببرد. بره ابتدا به قیمت هر کیلو هفت دلار فروخته شد. خریداری پول بیشتری پرداخت و بعد هم بره را برگرداند تا دوباره فروخته شود. این کار تا عصر ادامه پیدا کرد و دهها بار تکرار شد. درآمد حاصل از فروش بره ، خیلی زیاد شد.

  مادر کاتی فقط فروش دفعه ی اول را به یاد می آورد ، چون پس از آن ، هق هق گریه و صدای جمعیتی که فریاد می زدند : دوباره ، دوباره ! به او مجال نداد تا بفهمد ، بره چندبار خرید و فروش شد.

  بره ی کاتی را 36 بار فروختند و خریدند و آخرین مشتری هم آن را برگرداند. جمع درآمد کاتی 16000 دلار شد ! با این پول می توانست مدت ها هزینه های درمانی خود را بپردازد و البته هنوز بره ی مشهورش را هم نزد خود نگه دارد.
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درس بهداشتی پنجشنبه ششم آبان 1389 8:22
یک خانم هنگام چسباندن تمبر برای پست کردن یک نامه بطور رایج از زبانش استفاده کرد که گویا زبان اون خانم با لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند. چند روز بعد اون خانم متوجه تورمی در زبان خود می شود و به دکتر مراجعه می کند، پس از معاینه دکتر خاطر نشان می کند که هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ چیز غیر عادی مشاهده نکرده است. اما چند روز بعد تورم زبان خانم بیشتر و بیشتر می شود و بسیار دردناک به طوری که غذا خوردن وی دچار مشکل می شود. وی دوباره به دکتر مراجعه میکند و این بار پس از عکس برداری برای انجام یک عمل کوچک راهی بیمارستان می شود جالب اینجا است که پس از شکاف کوچکی که دکتر روی زبان وی بوجود می آورد، سوسکی کوچک به آرامی از درون زبان وی به بیرون می خزد. دکتر متوجه می شود که تعدادی تخم سوسک درون زبان این خانم بارور شده است. بدینصورت که پس از لیس زدن تمبر تعدادی تخم سوسک از طریق زخمی که لبه ی تمبر بر زبان او ایجاد کرده بود وارد زبانش شده و چون بافت زبان بافتی گرم و مرطوب است محلی مناسب برای رشد سوسکها به وجود آورده بود!

از زبان اندی هوم بشنوید : من سالها پیش در یک شرکت تولید تمبر کار می کردم و گفته شده بود که هرگز به تمبر زبان نزنم و آن زمان نمی دانستم که دلیلش چیست پس از مدتی هنگام انتقال 2500 تمبر به انبار رفتم تعداد زیادی سوسک آنجا دیدم. نکته قابل توجه این که سوسکها از چسب پشت تمبرها تغذیه می کنند.


نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درس معلمی پنجشنبه ششم آبان 1389 8:22
 معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درس زندگی پنجشنبه ششم آبان 1389 8:21
 مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...


نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

درس ا.ل پنجشنبه ششم آبان 1389 8:20
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این پدر پابلو، یا همان کشیش بازنشسته تصمیم گرفت کمی‌ برای حاظرین صحبت کند.
او پشت میکروفون قرار گرفت و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد ...

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم!
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 11:2


ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت،
 آقا امام رضا(علیه‎السلام) مبارکباد.

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

شنبه شانزدهم مرداد 1389 10:0

جملات کوتاه اما عمیق

باد مي وزد …

ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي

تصميم با تو است . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

زيباترين حکمت دوستي ، به ياد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت

و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

خوب گوش کردن را ياد بگيريم…

گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه . . .

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولي راه به جائي نخواهد برد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان

يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده . .

( وين داير )

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي

بدست خواهي آورد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي

فردا ميشکند دگري قلب تو را  . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

.

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

.

جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست

که اگر پيدا کردي قدرش را بدان . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *    

به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

کسي که به فکر درست کردن آينده خودش نيست ، نميتونه آينده کسي باشه . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار

شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد

صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

توي دنيا دو نفر باش يکي واسه خودت و يکي براي ديگري

واسه خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

هيچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتي اگه بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

هميشه يادمان باشد که زندگي پيمودن راهي براي رسيدن به خداست

و قدم هايمان بايد طوري باشد که حتي دانه کشي زير پايمان له نشود . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي

که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

برنده ميگويد مشکل است اما ممکن

بازنده ميگويد ممکن است اما مشکل . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

فرق است بين دوست داشتن و داشتن  دوست

دوست داشتن امري لحظه ايست

ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

….

وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي لنگ مي زني!

وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فکر کني عاشق مي شوي . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

علف هرز چيه؟؟!

گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛

با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است

پس هميشه اميد داشته باش . . .

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس

و حقيقت را با واقعيت و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

تجدید فذراش پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 10:21
همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش

سرورم منهم از این پس آن جناحی می شوم
از همین فردا فقط در خط "کیهانم" همش ! ؟

نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست
تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش
 
شاعر: نميدانم

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

مدرسه عشق جمعه بیست و پنجم تیر 1389 11:32

مدرسه عشق
 
 
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست

  مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

  در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند

 و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند

  غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

 کار  را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم

 در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

دوست داشتن از عشق برتر است سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 14:41

عشق يک جور جوشش کور است و پیوندي از سر نابینائي اما دوست داشتن پیوندي خود آگاه و از روي بصیرت روشن و زلال  عشق بیشتر از غريزه آب میخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي میشود و داراي صفات و حالت و مظاهر مشترکي است اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به ماره هر روحي ، دوست داشتني هست عشق با شناسنامه بي ارتبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستي نیست عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد
چنانکه "شوپنهاور" میگويد :شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، .آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روياحساستان مطالعه کنید اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوسرا به گونه اي ديگر میبیند عشق طوفاني و متلطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست اشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بینجامد ضعیف میشود اگر تماس دوام يابد به ابتذال میکشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و )ديدار و پرهیز (، زنده
  و نیرومند میماند .  عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کیست
يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو همیشه اشتباه میکند
 در انتخاب به سختي میلغزد و يا همواره يکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، شقي جرقه میزند و چون در تاريکي است ويکديگر را نمیبینند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را میتوانند ديد و در اينجاست که اه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگي و نا آشنائي  پس از عشق که درد کوچکي نیست فراوان است اما دوست داشتن در روشنائي ريشه میبنددو در زير نور سبز میشود و رشد میکند  و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد میايد . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سیما و نگاه يکديگر میخوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودماني میشوند - دو روح ، نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم میگريزد - و سپس  طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلم يکديگر احساس میشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهرباني رسیده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن  بر بالي سرشان خیمه گسترده است و افقهاي روشن و  پاک و صمیمي )) ايمان(( در برابرشان باز میشود و نسیمي نرم و لطیف -همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خیال راهبي بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیايش مناره تنها و غريب آنرا  به لرزه در میاورد هر لحظه پیام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمین هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز  وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شیرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو میزند عشق جنون است و جنون چیزي جز خرابي و  پريشاني ))فهمیدن(( و ))انديشیدن(( نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود  و فهمیدن و انديشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق میافريند و  دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست میبیند و میابد عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت  راستین و صمیمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن عشق بینائي را میگیرد و دوست داشتن میدهد عشق خشن است و شديد و در عین حال ناپايدار و امطمئن و  دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پايدار و سرشار از اطمینان عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقین است
و شک ناپذير از عشق هرچه بیشتر میشنويم سیرابتر میشويم و
 از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر عشق هرچه ديرتر میپايد کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن  جاذبه ايست دردوست ، که دوست را به دوست میبرد عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در  خود دارد ، داشته باشند   که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمیست و چون خود به  قداست ماورائي خود بیناست ، آنرا در ديگري که میبیند ، ديگري را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خويشاوند میابد در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که )) هواداران  کويش را چو جان خويشتن دارند (( که حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش میبیند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني میورزد و معشوق نیز منفورمیگردد و  دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نیست عشق ريسمان طبیعي است و سرکشان را به بند خويش در میاورد
تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند
 به حیله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و  دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافريند خود بدان میرسد ، خود آنرا ))انتخاب(( میکند عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح  عشق يک )) اغفال (( بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به

روزمرگي که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بیگانه بازار زشت و بیهوده عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن  همزباني در سرزمین بیگانه يافتن است
--------------------------------------------

 

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

مادر یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 12:15

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

سخنانی از دکتر شریعتی یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 12:13
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری
(دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد


هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف محبت است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

10 داستان کوتاه و خواندنی یکشنبه دوم خرداد 1389 13:38

10 داستان کوتاه و خواندنی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 ایمیل اشتباهی

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شرلوک هولمز

 

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!

بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بهترین قلب دنیا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؟ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام، اما این دو عین هم نبوده اند.

گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

افکار دیگران!
 

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org   

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نقش زنان در پیشرفت شوهرانشان
 

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org   


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مرکز خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: "این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند."
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: "خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟"

پس به طبقه ی بالایی رفتند …
در طبقه ی دوم نوشته بود: "این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند."

دختر گفت: "هوووومممم … طبقه بالاتر چه جوریه …؟"
طبقه ی سوم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند."

دختر: "وای … چقدر وسوسه انگیز … ولی بریم بالاتر." و دوباره رفتند …

طبقه ی چهارم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند."

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند …
دختر: "وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟"
پس به طبقه ی پنجم رفتند …

آنجا نوشته بود: "این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!"


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا 5 قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند!
 

خانم باربارا والترز كه از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریكاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در كابل تهیه كرد.
در سفری كه به افغانستان داشت متوجه شده بود كه زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می‌روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می‌دارند و علی رغم كنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی‌را پاس می‌دارند.
خانم والترز به یكی از این زنان نزدیك شده و می‌پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینكه سنت دیرین را كه زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می‌كردید همچنان ادامه می‌دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می‌گوید: بخاطر مین‌های زمینی!

نكته اخلاقی: مهم نیست كه به چه زبانی حرف بزنید و یا به كجا بروید فقط بدانید پشت سر هر مردی یك زن باهوش قرار دارد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org   

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سه پند لقمان به پسرش
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org    روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.
 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درخشش کاذب!

یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان "موجاوه" قدم می زدیم كه چیزی را دیدیم كه در افق می درخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك "دره" بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست.
یك بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت "دره" نرویم.
به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟

نكته اخلاقی: هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی كه به شكست منتهی می شود را می شناسد.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

داستان چهار شمع!

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.

شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
 
اولی گفت: من صلح هستم! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

دومی گفت: من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت: چرا خاموش شده اید؟
قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.
من امید هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود. چراکه هر یک از ما می توانیم امید، ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org   

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

از خلیل حوادی شنبه یکم خرداد 1389 12:37
از لحظه های طی شده حظّی نبرده ایم

خودرا  به دست  شاید و  امّا سپرده ایم

 

بشمار  لحظه لحظه ی  عمر  گذشته را

هر چند ســال بود  همان قدر  مُرده ایم

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 14:29

گل نازمهربون ،تولدت مبارک

.......  شیرین زبون،تولدت مبارک

گلِ ِگلدون منی خوب میدونی

آره پاره تنی خوب میدونی

تو روز تولدت چه نازشدی

مثل شب بو مثل سرونازشدی

دوست دارم که این شب رویایی رو

واسه توجشن مفصل بگیرم

به همه مهمونامون بگم بیان

تو رو روی دستها بالابگیرن

هدیه تولدت یه گل میدم

نه، خودت گلی بگوپس چی بدم؟

آخه هرچی که بدم بی دَوومه

دو سه روز بیشتربرات نمیمونه

قلبموبدم که هر روزمیتپه؟!

واسه دیدنت توی تاب وتبه !

قلب من گرچه توسینۀ منه

ولی دائم واسۀ تومیزنه

کاش میشد وقتی بدنیااومدی

وقتی که بی نشونو نام اومدی

کاشکی وقتی اومدی پیشت بودم

اوّلین نفر تودیده هات بودم

هنوزم دیرنشده پابه پاتم

توی غصّه توی شادی باهاتم

زندگیمو باتو رنگین میکنم

بین گلها تورو دست چین میکنم

 

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 14:25
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

      آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

             مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

                     ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 11:34

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه

من از کجا شروع کنم دوست دارکم یه عالمه

تا وقتی پیشم می مونی یه حالت عجیبیه

من چه جوری برات بگم بارون قشتنگ و نم نمه

آخرشم دق می کنم تا منو دوست داشته داشته باشی

مردن که از عاشقیه یه دفعه نیست که کم کمه

من نمی دونم چگونه من ریز نگاهت می کنم

زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده

هر جای دنیا که میری دیگه نشو مال همه

دیدی گلا شب که می شه اشگاشونو رو می کنند

یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه

رسمه دلا وقت سفر به همدیگه هدیه می دن

هدیه تو تو قلب من قشنگ ترین غم غمه

شاید اینو بهم دادی تا همیشه پیش من باشه

حق با تو درست می گی غمت همیشه پیشمه

فکر وخیالت مال من دردو فراقت مال من

اما بدون عزیزکم فکرت برام  خیلی کمه

آخ عزیزم تو رو می خام می خام همیشه بام باشی

آره دیگه عبورت هم مثل غمت یه کم کمه

غمت همیشه پیشمه اما برام خیلی کمه

دائم با هاش حال می کنم مثل تو نیست که با منه

غم فراقت منو کشت دوری راهت منو کشت

آخ چه جوری بهت بگم دستات برام یه مرهمه

نگات منو کشت به خدا قلبمو دیونه نمود

آه چی می گم دیونگی دیونگی برام کمه

تنت چه نازه عزیزم گلهای یاسه عزیزم

لبات مثال آتیشه تو قلب ماتم زدمه

موهاتو بستی به دلم کشیدی تا خوب سفت بشن

ترسیدی این دل منم مثل تو قاط بزنه

این دل من هرجایی نیست مقیم کفش راهته

خوب ببینش لهش نکن دائم تو راهت خفنه  

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

ارزوي فرشته ها اين است پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 11:5

ارزوي فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند
مثل تو كه نمي شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند
تا مگر بخت يارشان بشود تا مگر در مسير تو باشند!

گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي!
در كلاس تو درس گوش كنند پاي تخته سياه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست
تا مگر مثل تو لطيف شوند! تا مگر دلبخواه تو باشند!

دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را
مثل من با تو درد دل بكنند ميزبان نگاه تو باشند!

من خدا را چگونه شكر كنم ؟ كه تو را دارم اي فرشته ترين
كه هزاران فرشته مي خواهند بعد از او در پناه تو باشند

 

 

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

اگه ترو دوست دارم دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 11:25
اگه ترو دوست دارم خیــــــــــــــــــــــــــلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمارم

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط ترو خواب میبینم(

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه ادمم

منو ببخش اگه برات میمیرمو زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم 

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش من نمیخوام ترو به ماه نشون بدم
نشونیتو نه به شبو نه دست اسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام ترو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

کجا رفتی که دلتنگم برایت دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 11:21
کجا رفتی که دلتنگم برایت

برای لحظه ای از خنده هایت

به دریای نگاهم ساحلی نیست

که جامانده برایم رد پایت

وامشب....در کنارقاب خالی

دلم را می کشانم در هوایت

کجا هستی دلم تنگ است برایت

برای تو برای شانه هایت

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

به دنبال تو مي گردم دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 11:20

به دنبال تو مي گردم

تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم

تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم

تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم

به دنبال تو مي گردم

که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم

تا نگاه خواهش دل را عيان سازم

که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم

و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم

به دنبال تو مي گردم

که قدري از حصار اين جهان بيرون رويم و ساغري از باده ي آتش به کام يکديگر ريزيم

که قدري از فراز عشق بالاتر رويم و درد را غم زار دل سازيم

که قدري محو در چشمان هم باشيم...

به دنبال تو مي گردم

كه تو اميد شب هاي دلم هستي

كه تو شمع فروزان دلم هستي

و من بي تو نخواهم بود در دنيا

كه تو جان مني اي ماه تابانم

و من پروانه خواهم بود گرد شعله عشقت

چرا كه دوست ميدارم ترا من بيشتر از جانم

به دنبال تو مي گردم

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

مث اون موج صبوري دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 11:19
مث اون موج صبوري که وفا داره به دريا
تو مهي مثل حقيقت،مهروني مث دريا

تو مث اون گل سرخي که گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي که ناگفته مي مونه دم آخر

تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي که رسمه بريزن پشت مسافر

تو مث يه سر پناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي که تو حسرت يه سيبه


مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه که پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي

پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
 ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا

بيا مث اون کسي شو که يه شب قصد سفر کرد
ديد يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر کرد

نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

به مناسبت سالگرد فروغ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 12:6
حمید مصدق "
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید‎...‎ ادامه ...
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
نوشته شده توسط محمد رضايي   | لینک ثابت |

 
BubbleShare: Share photos - Find great Clip Art Images.
تبلیغات ر